![]() |
![]() |
|
| ای عشق همه بهانه از توست |
|
اولین اعتراف عاشقانه : اولین بار که بخواهم بگویم دوستت دارم خیلی سخت است...
تب می کنم عرق می کنم می لرزم... جان می دهم هزار هزاربار می میرم.... و زنده می شوم دوباره پیش چشم های تو تا بگویم دوستت دارم اولین بار که بخواهم بگویم دوستت دارم خیلی سخت است اما آخرین بار آن از همیشه سخت تر است و امروز می خواهم برای آخرین بار بگویم : " عزیزم برای همیشه دوستت دارم " و بعد راهم را بگیرم و بروم.... چون تازه فهمیده ام که تو هرگز دوستم نداشتی ......
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت 11:31 بعد از ظهر توسط سروش |
|
|
بابا دیگه باید چکار کنم تا قبول کنی که دوستت دارم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 11:4 بعد از ظهر توسط سروش |
|
![]() به روی برگ زندگی دو خط زرد می کشم وچشم عاشق تو را که گریه کرد می کشم تو رفتی و بدون تو کسی نگفت با خودش که من بدون چشم تو چقدر درد می کشم.
|
|||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 11:2 بعد از ظهر توسط سروش |
|
|||
|
هميشه به من مي گفت زندگي وحشتناک است ولي يادش رفته بود که به من مي گفت تو زندگي من هستي روزي از روزها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري گفت به اندازه خورشيد در اسمان نگاهي به اسمان انداختم ديدم که هوا باراني بود و خورشيدي در اسمان معلوم نبود شبي از شبها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري گفت به اندازه ستاره هاي اسمان نگاهي به اسمان انداختم ديدم که هوا ابري بود وستاره اي در اسمان نبود خواستم براي از دست دادنش قطره اي اشک بريزم ولي حيف تمام اشکهايم را براي بدست اوردنش از دست داده بودم هر وقت که دل کسي رو شکستي روي ديوار ميخي بکوب تا به يادت باشه که دلشو شکستي هر وقت که دلشو بدست اوردي ميخ را از روي ديوار در بيار اخه دلشو بدست اوردي اما چه فايده جاي ميخ که رو ديوار مونده |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 10:53 بعد از ظهر توسط سروش |
|
|
گفتي مي موني ، هميشه مهربوني اگه غصه بباره برام يه سايه بوني گفتي كه بي تو ، توي زندون دردم با تو رنگ بهارم بي تو پاييز زردم پرنده ي عشق ، پريد از آشيونه ديگه چشمات ندارن پيام عاشقونه با خاطراتت ، دل من بي قراره آخه اين بي وفايي رسم روزگاره |
|
+ نوشته شده در
جمعه 19 بهمن1386ساعت 10:23 بعد از ظهر توسط سروش |
|
|
از بچگي بهم گفتن ديگران رو دوست داشته باش ... اما حالا كه به يكي دل بستم ... ميگن فراموشش كن ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 19 بهمن1386ساعت 10:20 بعد از ظهر توسط سروش |
|
![]()
كاش مي تونستم چشمانم رو تهديد كنم تا بخاطر تو اشك حسرت نبارن و كاش مي تونستم عشق رو فراموش كنم . تو اين دوره عاشقي معنايي نداره ديگه نميخوام عاشق باشم اما نميشه ميخوام عشق رو فراموش كنم ولي نمي تونم آخه ميگن ... هر كس عاشق نباشه آدم نيست ... !!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 18 بهمن1386ساعت 9:33 بعد از ظهر توسط سروش |
|
|
تورا گم کرده ام امروز ... وحالا لحظه هاي من ... گرفتار سکوتي سرد و سنگينند وچشمانم ... که تا ديروز به عشقت مي درخشيدند ... نمي داني چه غمگينند ... چراغ روشن شب بود ، برايم چشم هاي تو ... نمي دانم چه خواهد شد ... پر از دلشوره ام ... بي تاب ودلگيرم ... کجا ماندي که من بي تو هزاران بار ، در هر لحظه مي ميرم...!!!
آرام در کنار پنجره ام نشسته ام و دل داده ام به صداي باران که اشک هايم را زمزمه مي کند. داستان دلتنگي بلند است و فرصتي نمانده براي گفتن، شايد وقتي ديگر، بگويم،از تنگي قفس! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 13 بهمن1386ساعت 10:33 بعد از ظهر توسط سروش |
|
![]() يه شب بي بهانه تر از قطره هاي بارون , شگفت انگيز تر از آبي آسمون و عميق تر از سياست رنگين کمون پا گذاشتي تو زندگيم چقدر تعجب کردم وقتي دست به دستم دادي بدون اينکه از فرداي نا معلوم روياي اقاقيا واهمه داشته باشي . همون موقع انگار کتيبه خدا رو به خوشبختي ما داشت ورق مي خورد , همه فرشته هاي آسموني رو به قبله وحدانيت عشق برامون سجده کردن و چند لحظه بعد همه ابرها برامون يه دريا لبخند فرستادن . از اون روز ديگه دستهام از يادنيلوفرهاي آبي غافل نشدن , گرچه ميدونم اين روياي شيرين ابدي نيست ولي... مي دونم همونطور که بي بهانه اومدي بي بهانه هم خواهي رفت , مي دونم روزي که بري من ميشم تنها ترين برکه روي زمين , مي دونم هميشه بايد يادم باشه تو مال من نيستي!...
باز هم براي تو مي نويسم ، براي تو و براي قلبي كه براي تو مي زنه ،دوست دارم برات بنويسم. دوست دارم كه بيشتر بدوني چقدر دوستت دارم ولي كجاست حروفي براي نوشتن از تو بگو چگونه درك كنم لحظه هاي عاشقي رو ؟ من كلماتم را در وجود تو جاگذاشتم بگو چگونه اسمت را بنويسم ؟وقتي اشك نمي گذارد. اسمت رو به همراه ستاره مي نويسم چون من و به ياد شبهاي تار عشق ميندازه بگو چگونه بعد از اين تحمل كنم لحظات تنهايي را؟ با نوشتن لحظات تنهايي گريه ام مي گيره چه برسه به ........؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 10:31 بعد از ظهر توسط سروش |
|
|
"گوش بسپار به صدای من
نگاه کن به چشم های من باور کن عشق مرا تکرار کن دوستت دارم را بگیر دستهای سرد مرا پناه بده با آغوش گرمت مرا فکر کن با رویاهای من تو نیز در آن پیدایی به فاصله ها بنگر....ناتوان شدند از جدایی یادت با هم بودن را دوست بدار......چون هردویمان باهمیم......مثل هم! بیا برای عشقمان دعا کنیم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 10:27 بعد از ظهر توسط سروش |
|
|
اگه گفتم خداحافظ نه اين كه رفتنت سادست ، نه اينكه ميشه باوركرد دوباره اخرجاده است.... خداحافظ واسه اينكه نبندي دل به روياها ، بدوني با تو و بي تو همينه رسم اين دنيا...
آي غنچه ها ، آي کوچه ها ، تو رو خدا بگين نره
خدايا به اندازه تمامي روزهاي رفته آرزوهاي مچاله شده مي بينم و به اندازه تمام ستاره هاي نقره اي شب يلدا آرزوهاي نداشته ! ولي هنوز اميد وارم !!! چون باور دارم که ارزوهاي آبي ات روزي صدايم مي کنند !!!!!
يادت باشه : بيشترين فاصله براي من کمترين فاصله از توست ...ت
امشب شب بي کسيه يکي به دادم برسه تنها ترين عشق زمين امشب به آخر مي رسه امشب شب تنهاييه سر روي زانوم مي ذارم آخه تو اينجا نيستي و غزل غزل گريه دارم غصه نشسته تو دلم حرفي نزن چيزي نگو فقط بزار گريه کنم مي خوام با بارون چشام فاصله ها رو کم کنم ترک ترک دلم شکست کسي به دادم نرسيد گريه هاي تنهايي مو هيچکي به جز خودم نديد از هم ديگه جدا شديم به راه و رسم زندگي بودن تو يه لحظه بود رفتن تو هميشگي ...!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 10:32 بعد از ظهر توسط سروش |
|
|
تو نبودي و من با عشق نا آشنا بودم....
حال ميخواهم زندگيم را |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 30 دی1386ساعت 11:39 بعد از ظهر توسط سروش |
|
|
سلام....
دو استكان چای داغ می ريزم ديگر هيچ وقت تنهايم نخواهد گذاشت
خدافظ....!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 27 دی1386ساعت 11:32 بعد از ظهر توسط سروش |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 8 اردیبهشت1386ساعت 3:46 قبل از ظهر توسط سروش |
|
|
دل خوبه مشکی بپوشه
بابا عشق مرده دیگه دل خوبه مشکی بپوشه جای رگ خون دیگه خوبه سر کتری بجوشه وقتی قلبا چوبیه هوا چیه ؟؟نفس چیه ؟ نسل کفترا ور افتاد اینهمه قفس چیه ؟ توی دستا خنجره لبا میگن دوست دارم شمارو نمی دونم من که نمیشه باورم عاشقی پیشکشتون خنجرارو غلاف کنین گاهی ام از روبرو حساباتونو صاف کنید این روزا پشت گوشت باید آینه باشه آخه از پشت میزنن نگا نگا اینا جاشه تنهاترین سردار دل که میشکنه .............
دل که میشکنه به این راحتی درمون نمیشه واسه تشنه آخه دلداری بارون نمیشه دیگه ترسمون چیه؟بعد سیاهی رنگی نیست دیگه اونکه مرده باز دوباره بی جون نمیشه آخدا این روزا دل با گریه هم وا نمیشه آدم ساده به این سادگی پیدا نمی شه آب که از سر بگذره کمو زیادش چی چیه؟ واسه مرده قبر تنگ و گشادش چی چیه؟ وقتی که کاغذی نیست مدادی نیست کتابی نیست دیگه چه فرق داره یارومدرکش چی چیه؟ آخدا این روزا دل دیگه با گریه هم وا نمی شه آدم ساده به این سادگیها پیدا نمی شه بغض بره حالیه گرگ بیابون نمی شه واسه گله بزا شغال نگهبون نمی شه برای اونکه گداس تو همه دنیا جائی بهتر از سر چهار راه و خیابان نمی شه همه عشقا شده تکرار همه حرفا یه کلیشه زینت شروع جمله با نمیخوام ونمیشه همه دوستت دارم ها روز اولش قشنگه حرف ماه وسال که باشه پای هر عشقی میلنگه مردا معشوقه نمیخوان دنبال برده میگردن اگه مردی به سبیله گربه ها آخره مردن کلاه مخملی فراوان همه اخمو همه شاکی ولی آدم حسابی توی هر هزارتا یکی دفتر خسرو و شیرین توی پیته زیر آتیش سیب زمینی میپزن باش با نمک میچسبه خالیش صفحه ی لیلی و مجنون بشقاب لبو فروشه گاهی توش باقالی میدن گلپرش رو آبلیموشه دخترام غروب که میشه پی نقاشی خویشن همه تو کار گریمن همه نقاش باشی میشن گاهی تو برکه ی چهار راه تو نخ یه صید تازه واسه بار سوم امروز یارو میخواد دل ببازه تنها ترین سردار حتی عاشق تو نیستم
نه مسافرم نه رعیت نه فقیر نه سر سپرده نه کسی که توی خلوت حسرت کسی رو خورده نه یه زخم بی علاجم نه یه مرحم قدیمی ساده ام ساده ی ساده ساده و صاف و صمیمی حتی عاشق تو نیستم ولی شاید دل ببازم شایدم بعدها بتونم از تو و اسمت یه قصه بسازم منو خط به خط بخونم نازنین نگامو بشناس گاهی بدترین و گاهی مهربون ترین نگاهاست ممکنه عاشق چشمات بشه از تو متنفر ممکنه اینجا بمونم شایدم تا ابد مسافر نه یه جعبه ی جواهر نه یه سفال زیرخاکم خیلی وقتا دل میلغزه گاهی خاکی گاهی پاکم تنهاترین سردار دنبال رفیقیم که تا آخرش بیاد دنبال یه معجزه ام شاید از تو بر بیاد |
|
+ نوشته شده در
شنبه 8 اردیبهشت1386ساعت 2:54 قبل از ظهر توسط سروش |
|
|
سلام
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 10 مهر1385ساعت 4:8 قبل از ظهر توسط سروش |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1 مرداد1385ساعت 3:46 قبل از ظهر توسط سروش |
|
عشق من منو صدا کن
منو از خودم رها کن
تواجاق مرده دل
آتشی تازه به پاکن
تو منو ازنو بنا کن
عشق من منو صدا کن
قصه مو بی انتها کن
روبروت آینه بگذار
ابدیتی بنا کن
عشق من منوصدا کن
قصه نگفته ام من
تو بیا روایتم کن
عشق من مرمتم کن
از عذابم راحتم کن
ای صدای تو نهایت
راهی رهایتم کن
عشق من منو صدا کن
منو ازخودم رها کن
رهسپار قصه ها کن
تو به خاکسترنگاه کن
آتشی تازه بپا کن
ای بهارم انتظارم
من زمین بی بهارم
شوره زار انتظارم
چهره شکسته دارم
روح و جسم خسته دارم
به در ویرانه دل
بغض قفل بسته دارم ای کاش زندگی خاطره نداشت...
ای کاش زندگی خاطره نداشت... ای کاش می دانستم اولین قطره ی اشک بعد از مرگم چه کسی برایم می ریزد... ای کاش می دانستم اولین و آخرین کسی که مرا فراموش می کند کیست... ای کاش می توانستم معادله ی مجهول زندگی را حل کنم من از نهایت شب حرف می زنم من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می زنم اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم! از نهایت شب حرف می زنم
من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می زنم اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم! ![]() می خواستم برایت هدیه ای بفرست ![]() گل گفت مرا بفرست که مظهرزیبایی هستم ![]() برگ گفت مرا بفرست که مظهر ایستادگی هستم ![]() بید گفت مرا بفرست که مظهرادبم وهمیشه سربه زیرهستم ![]() به فکرفرورفتم ناگهان قلبم را دیدم که بهترین چیز در زندگیم هست ![]() پس آن را به هدیه می کنم ![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1 مرداد1385ساعت 3:17 قبل از ظهر توسط سروش |
|
|
پشت میله ها قاطی تر از ابرای اسمون به هم ریخته و داغون مث یه قاب شکسته به سینه دیوار حیرون و آویزون آخه خیلی وقته کمبود چشات اندوه منو وسعت داده, اینجا پشت میله ها توی این همه آدم تنهایم خرابم و خسته و خرد و خمیر ولی اینو فهمیدم که دوری و نبودنت بهونه ای شده برا حرفام |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 17 اردیبهشت1385ساعت 2:48 قبل از ظهر توسط سروش |
|
|
دستانت را در دستانم بگذار تا برایت نوید شادی بخش پر ستو ها را به ار مغان بیاورم
دستانت را در دستانم بگذارتا بتوانم امید ها در دلت زنده کنم
دستانت را در دستانم بگذار تا شاید بتوانم گوشه ای از تنهایی هایت را پر کنم
دستانت را در دستانم بگذار تا حداقل بتوانم همراهت باشم
دستانت را در دستانم بگذار تا دوباره احساس زیبایی ها را در وجودت زنده کنم
دستانت را در دستانم بگذار تا بتوانم ارامش را در تو زنده کنم
دستانت را در دستانم بگذار تا کمی از خسته گی هایت بکاهم
دستانت را در دستم بگذار تا بتوانم ارامش کودکی ات را به توباز گردانم
دستانت را در دستانم بگذار تا آرزو ها ی قشنگت دوباره به سویت پر واز کنند
دستانت را در دستانم بگذار تا بتوانم کوله باری که از درد بر دوشت هست کمی من آن را به دوش کشم
دستانت را در دستانم بگذار تا کمی از دل تنگی هایت بکاهم
دستانت را در دستانم بگذار و بدان که فا صله ای که در بین انگشتانت هست برای چیه؟؟!!
اینه که یکی اونو برات پر کنه پس به دنبال اون کس باش...
به این امید ندارم که همیشه و همیشه تا ابد دستانم را در دستانت قرار دهم
ولی بیا تا این چند صباحی که در کنار هم هستیم دستانمان در دست هم قرار گیرد و به آنچه که
در این سالها در انظار ش بودیم برسیم از این لحظات استفاده کنیم و با هم با شیم و از کنار
هم بودن و هم صحبت هم بودنبه آرامش برسیم و حر فای نا گفته را به هم بگوییم
نا گهان چه قدر زود دیر می شود...
پس بیا تا دیر نشده دست هایمان را در دستان هم قرار دهیم تا دیر نشده...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 14 اردیبهشت1385ساعت 4:46 قبل از ظهر توسط سروش |
|
|
من و تو مثل همیم هر دومون یه آدمیم من و تو هر دومون اسیر یه غمیم من و تو هر دومون زیر یه سقف زندگی می کنیم به نام آسمون من و تو هر دومون همیشه تنهاییم با گریه هامون من و تو هر دومون مهر سکوت خورده به لبامون من و تو هر دومون یاس کبود دلامون |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 12 اردیبهشت1385ساعت 0:36 قبل از ظهر توسط سروش |
|
![]() ![]() ![]()
دوستت دارم اما هيچ موقع نخواستي اينو بفهمي . هميشه منو در تنهاييام و با خاطراتم رها كردي . كه بخوام عشقمو بهت ثابت كنم و بهت بگم كه ديوانه وار عاشقتم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 12 اردیبهشت1385ساعت 0:32 قبل از ظهر توسط سروش |
|
|
صدایت را که می شنوم دستان حنجره ام بر قلبم چنگ می اندازند صدایم جرات همصدایی با تو را ندارد نفسم می گیرد لبانم همچو کویری متروک قاچ بر می دارد دهانم خشک می شود انگار که می میرم ولی نه ...... متولد می شوم در دریای صدایت غرق می شوم باز هم نه ....... زائیده می شوم دختر همسایه می گوید : " اینها علائم خوبی نیست دیگر به صدایش گوش مده " ولی من حرفهای دختر همسایه را قبول ندارم حتی اگر بمیرم می خواهم آخرین صدایی را که می شنوم صدای تو باشد حتی اگر در دریای صدایت غرق شوم حاضر نیستم با آهی ، صدایت را بخراشم غرق می شوم در دریای سکوت خود و دریای صدایت اینها علائم خوبی ست ... .
نوشته شده توسط : سارا
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 5 اردیبهشت1385ساعت 10:5 بعد از ظهر توسط سروش |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 5 اردیبهشت1385ساعت 6:24 قبل از ظهر توسط سروش |
|
|
وای اگر دستم رسد بر چرخ گردون
به او گویم که این چون است و آن چون یکی را داده ای صد گونه نعمت یکی را نان جو آغشته با خون
نوشته شده تو سط : سارا |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 4 اردیبهشت1385ساعت 9:52 قبل از ظهر توسط سروش |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 4 اردیبهشت1385ساعت 4:55 قبل از ظهر توسط سروش |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 4 اردیبهشت1385ساعت 4:34 قبل از ظهر توسط سروش |
|
|
چندتا جمله عشقولانه!
1. عشق زماني است که درست مثل روزهاي بچگي روي جدول پياده رو راه بروي و بي دليل بخندي!2. هر گاه دلت هوايم را کرد به آسمان بنگر و ستارگانی را بنگر که همچون دل من در هوايت مي تپند.3. اگر دورم ز ديدارت دليل بي وفایي نيست، وفا آنست که نامت را هميشه روي لب دارم.4. سياه چشمی به کار عشق استاد، به من درس محبت ياد ميداد، مرا از ياد برد آخر ولی من، به جز او عالمی را بردم از ياد.5. بی تو هر لحظه ملاليست مرا، هرنفس زحمت ساليست مرا، با همه رنج توان سوز فراق،باز با عکس تو حاليست مرا |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 4 اردیبهشت1385ساعت 4:30 قبل از ظهر توسط سروش |
|
|
باز هم تلاءلو نگاهت مرا خیره کرد و گرمای کلامت عجیب سوزاندم این کار همیشگی توست اتفاق در اتفاق اولین چیزی که مرا به تو رسانید همین بود : اتفاق .
نوشته شده توسط : سارا |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 3 اردیبهشت1385ساعت 8:14 بعد از ظهر توسط سروش |
|
|
نوشته شده توسط : سارا |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 3 اردیبهشت1385ساعت 2:1 قبل از ظهر توسط سروش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندها |
|
لینک اصلی دنیای جوک دنیای هک و بوت سخن بزرگان موزیک و پوستر هنر مندان ستارگان و دنیای درون ما .....سخنی تازه در زمینه روان انسان دنیای عکس |
|
RSS
|